تبليغاتX
آوای زندگی

آوای زندگی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 23:24  توسط مامان فاطمه  | 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23:29  توسط مامان فاطمه  | 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 1:45  توسط مامان فاطمه  | 

...

فردای اون روز رفتیم به آدرسی که دکتر سونوگرافی

 

داده بود. آدرس یه خانم دکتر. مطب شلوغ بود و ما

 

وقتمون بین مریض بود.خلاصه نوبتمون شد و من رفتم

 

داخل. بدون اینکه حرفی بزنم کاغذ سونوگرافیمو نشون

 

دادم... دکتر که خیلی خوش برخورد بود با مهربونی

 

سونو رو دید و گفت به به بارداری که!

 

- نمی خوامش خانم دکتر

 

: چرا؟

 

-آخه زود بود من هنوز عقد کرده ام عروسی نکردیم

 

: خب نکرده باشید عقد کرده اید دیگه مهم نیست که

 

- خب حالا یعنی نمیشه کاری کرد؟ آدرس شما رو

 

دکتر طالقانی به من داد گفت...

 

: نه نه اصلا من که این کارو نمیکنم فکرم نمی کنم

 

هیچ کدوم از همکارای من این کارو کنن چون ما قسم

 

خوردیم... تازه گناه داره این بچه FHR داره قلبش میزنه

 

خلاصه یه سری اطلاعات در مورد کورتاژ، قرص و آمپول

 

ازش گرفتم. بهم گفت فلان قرص رو از فلان جا بگیر و

 

خودت بذار یا فلان آمپول رو بگیر و بده کسی برات بزنه

 

اما برای من وحشتناک بود که بخوام خودم این کارو کنم...

 

دوباره با کلی غم از اونجا اومدیم بیرون و تا خود خونه من

 

احساس خفگی داشتم...

 

بالاخره بعد از کلی گشتن یه خانم دکتر ( البته اگه بشه

 

اسمش رو دکتر گذاشت) گفت که 500000 تومن میگیره

 

و این کارو انجام میده...منم دیگه چیزی برام مهم نبود فقط

 

می خواستم همه چیز تموم شه.

 

روزی که قرار بود فرداش بریم اونجا،مادربزرگت گفت که از

 

من خواب بدی دیده و اینکه من حالم بده و تو رختخواب

 

خوابیدم... وقتی برام تعریف کرد حالم دگرگون شد گفتم

 

خدایا آخه این چه خوابی بوده که تو این شرایط دیده؟

 

خلاصه انگار به خواب خودش مشکوک شده بود! بعد از

 

یه کم حرف زدن یهو زد تو خال که نکنه حامله ای و می خوای

 

بری سقط کنی؟!!!! من شوکه شده بودم هی انکار کردم و

 

قیافه حق به جانب گرفتم اما رفت قرآن آورد که بیا دست

 

بذار روش... دیگه نتونستم ادامه بدم و اعتراف کردم...

 

خدایاااااااااااااا طوفانی به پا شد نمی دونم چی بگم از اون

 

لحظات مثل کابوس بود...

 

....

 

حالا دیگه مادربزرگ هم با اعصاب داغون دنبال راه حل بود

 

شدیدا نگران سلامتیه من بود... خلاصه قانعش کردیم

 

که این خانم دکتر گفته کارش تضمینیه و مشکلی پیش نمیاد.

 

قرار شد فردا صبح بریم اونجا.

 

فردا صبح وقتی حاضر شدیم که بریم پدربزرگت گفت که استخاره

 

کرده و در اون استخاره چیزهای عجیبی در مورد کشتن فرزند اومده

 

بود!!

 

پدربزرگ گفت که بیشتر رو این موضوع فکر کنیم و به خاطر آبروریزی و

 

حرف مردم تصمیم عجولانه نگیریم... همین جوری داشتیم حرف می زدیم

 

که انگار تو در شکم من در حال دعا بودی که یک مرتبه خیلی بی دلیل

 

جر و بحث در گرفت و دو سه ساعت طول کشید... دیگه مطب دکتر

 

بسته شده بود!

 

از فردای اون روز به هر دکتری که در کرج بود 3 تایی رفتیم سر زدیم

 

همه ما رو از عواقب کار می ترسوندن. حرفایی میزدن که واقعا

 

وحشتناک بود... از این مطب به اون مطب نا امیدانه می رفتیم

 

و بی نتیجه برمی گشتیم... آخرین نفر هم یک ماما بود که در

 

قبال 400000 تومن گفت که خیلی راحت این کارو انجام میده

 

و انقدر قاتل بود که گفت با این قرص بچه 9 ماهه هم سقط

 

میشه... از این حرفش واقعا بدم اومد...

 

خلاصه سنگ بود که جلو پای ما می افتاد تا اینکه بالاخره

 

بعد از کلی استخاره و فال و کنار هم گذاشتن حرف دکترها

 

به این نتیجه رسیدیم که تو بمونی... البته دست ما نبود

 

تو موندنی بودی چه ما می خواستیم چه نمی خواستیم

 

فقط وقت خودمون رو تلف کرده بودیم...

                                                         

                                                                      ادامه دارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 20:57  توسط مامان فاطمه  | 

 

آوا فردای روز تولد:

 

 

 

 

آوا در خانه:

 

 

 

 

 

 

مادر بزرگ و پدربزرگ در حال حمام آوا 

 

 

آوای ۱۸ روزه  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 22:40  توسط مامان فاطمه  | 

...تو دعوت شدی

 

دخترم سلام...

الان که داری این یادداشت ها رو می خونی دیگه برای

خودت خانومی شدی،الان که دارم برات می نویسم تو

در شکم من در حال جست و خیزی باورت میشه؟!

دخترکم اومدن تو به این دنیا یه کم متفاوت با بقیه بچه ها

بود... تو به این دنیا دعوت شدی و اصرار زیادی برای اومدن

داشتی.همه ی تلاشت رو هم کردی و تو بودی که برنده شدی...

 

 

در یک شب پاییزی یا بهتر بگم دقیقا ۲۰ آذر ۸۷ سر زده

و بی خبر خودتو تو دلم جا کردی! ما اصلا فکر نمی کردیم

که همچین اتفاقی بیوفته آخه مامان تو هنوز یه دختر بود و

تقریبا روزای آخر دوران عقدش رو با پدرت می گذروند...

می فهمی که چی میگم؟!!

خلاصه همه چیز عادی بود تا اینکه کم کم احساس کردیم

یه خبراییه ولی باورش برامون خیلی سخت بود چون ما

آش نخورده بودیم ولی دهنمون سوخت...

(اما چه سوختن خوبی)

آزمایش با بیبی چک نشون داد که تو اومدی ولی باز باورم

نمی شد و با خودم میگفتم مگه میشه؟؟ حتما آزمایش رو

بد انجام دادم.

تا اینکه چند روز بعد با پدرت رفتیم سونوگرافیو اونجا بود که

دنیا دور سرم چرخید...

دکتر: چند وقته؟

مامان: هنوز نمی دونم حامله هستم یا نه!

دکتر: (!) اوووووم خب بذار ببینم بله حاملگیتون که کاملا

مشخصه!!!!!!! خیلی خوبه مبارکه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مامان: ( با بغض) : نمی خوامش آقای دکتر!!

دکتر: چرا؟ حاملگی به این خوبی شکل گرفته

مامان: آخه خیلی زود بود. الان چی کار میشه کرد؟ شما

جایی رو می شناسید؟

و دکتر بعد از یک سری توضیحات پزشکی آدرس یک خانوم

دکتر رو داد...

 

 

جواب سونو رو با بغض از منشی گرفتم و دلم می خواست

کله شو بکنم چون با لبخند بهم تبریک گفت!

از مطب که اومدیم بیرون دیگه اشکم سرازیر شد اما پدرت

دلداری می داد که چیزی نیست و تا آخر این هفته همه

چیز تموم میشه.داشتیم به سمت ماشین می رفتیم که

من رو به پدرت یک جمله ی تاریخی گفتم (!) :

-نگهش داریم؟!!

: هاهاها ای جانم!

و تازه فهمیدم چه حرف مسخره ای زدم.

آخه مگه می شد؟

به سمت خونه در حرکت بودیم و من دچار حالت تهوع

استرسی شده بودم. از طرفی نمی دونستم الان که

میریم خونه چه جوری جلوی مادربزرگ و پدربزرگت خودمو

عادی نشون بدم چون اونا از همه جا بی خبر بودن...

خلاصه رسیدیم خونه و من سعی کردم با لبخند حالت

عادی داشته باشم. اون روز ناهار آلبالو پلو داشتیم که

من دوست دارم ولی از زهر برام تلخ تر بود.

سریع ناهار رو خوردیمو به بهانه استراحت رفتیم تو اتاق...

حالا از من گریه زاری از پدرت آرامش دادن.

                  

                                                ادامه دارد...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 2:21  توسط مامان فاطمه  |